بایگانی نوشتهها
داستان ثور و لوکی
ثور، خدای آسمان و رعد چکش کوه کوبنده، را به دست گرفت که وقتی آن را پرتاب کرد، مانند بومرنگ به سمت او بازگشت. او به خاطر خلق و خوی گرم و اشتهای زیادش معروف بود....
نوشته شده در 15 آذر 1402
توسط
Meb
داستان ققنوس و پرواز خیال
خیلی وقت پیش، خورشید به پایین نگاه کرد و پرنده بزرگی با پرهای براق قرمز و طلایی دید...
نوشته شده در 15 آذر 1402
توسط
Meb
داستان زئوس و جعبه پاندورا
اپیمته و برادرش پرومتئوس مدتها پیش روی زمین زندگی می کردند. آنها مردان مهربانی بودند و پرومتئوس به مردم کمک کرد تا یاد بگیرند...
نوشته شده در 15 آذر 1402
توسط
Meb
داستان شرک و معبد اژدها
وقتی در امتداد مسیر سنگی قدیمی خزهای که به معبد شومی که روبروی آن قرار داشت میدویدم..
نوشته شده در 11 آذر 1402
توسط
Meb
داستان دختر قهرمان (super girl)
خیلی وقت پیش یک دختر بچه ناز به نام کاترین وجود داشت، اما او یک دختر معمولی نبود...
نوشته شده در 11 آذر 1402
توسط
Meb
داستان سیندرلا و شاهزاده
مدتها پیش در یک خانه زیباترین دختر جهان زندگی می کرد..
نوشته شده در 08 آذر 1402
توسط
Meb
داستان سرگذشت سوپر من و گابلین
در زمان های قدیم پسری به نام کلارک بود که بسیار مورد آزار و اذیت قرار می گرفت...
نوشته شده در 08 آذر 1402
توسط
Meb
داستان باربی که زشت شد
هر روز صبح همینطوره من کاملاً در رختخواب کاملم از خواب بیدار می شوم. لباس کاملم را می پوشم و یک روز عالی دیگر را آغاز می کنم و....
نوشته شده در 06 آذر 1402
توسط
Meb
داستان آغاز مرد آهنی
روزی روزگاری دانشمندی بود به نام مارک. او چیزهای مختلف زیادی با انواع مختلف بیت ها و باب ها ساخت....
نوشته شده در 05 آذر 1402
توسط
Meb
داستان مرد عنکبوتی و جهش یافته
همه ما داستان مرد عنکبوتی را می دانیم، نه؟ خب در اینجا داستان دیگری به نام جهش یافته و مرد عنکبوتی وجود داردکه....
نوشته شده در 05 آذر 1402
توسط
Meb
داستان بن تن و ساعت مچی
بن پسری کم سن و سال ولی ماجراجو بود ناگهان...
نوشته شده در 05 آذر 1402
توسط
Meb
داستان مبارزه بتمن و جوکر
یک شب ابری، بتمن در حال مبارزه با جوکر بود...
نوشته شده در 04 آذر 1402
توسط
Meb
داستان هرکول در مقابل سگ سه سر (سربروس)
در گذشته های دور در یونان، هرکول پسر زئوس خدای اذرخش بود. او یک جنگجوی توانا بود که توسط شاه اوریستئوس برای او دوازده وظیفه بسیار سخت تعیین شدو .....
نوشته شده در 04 آذر 1402
توسط
Meb
قصه سیندرلا و شاهزاده
روزی روزگاری مردی بود که همسر بیماری داشت وقتی زمان مرگ او نزدیک شد تنها دخترش سیندرلا را صدا زد و از او خواست که...
نوشته شده در 24 مرداد 1402
توسط
p.n
قصه باربی رقصنده (dancing barbie)
یکی بود یکی بود در کشوری دور پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند.
نوشته شده در 22 مرداد 1402
توسط
p.n