روزي روزگاري دريكي از سرزمين هاي دوردست، دو شاهدخت به نام هاي السا و آنا همراه پدر و مادر خود زندگي ميكردند. اين دو خواهر از بچگي دوستان خيلي خوبي براي هم بودند. خواهر بزرگتر يعني السا داراي يك قدرت جادويي بود، او ميتوانست با استفاده از قدرت جادويي خود، برف و يخ بسازد. آنا تنها كسي بود كه راز السا را ميدانست. روزي از روزها در يك شب آرام آنا خوابش نميامد و السا را بيدار ميكرد تا با او بازي كند ولي السا خواب آلود به او جواب نه ميداد كه ناگهان فكري به ذهن آنا رسيد پلك السا را بلند كرد و گفت: دلت ميخواد آدم برفي درست كنيم؟    السا فوري از خواب پريد و همراه آنا به يكي از سالن هاي قصر رفتند و با جادوي السا مشغول برف بازي شدند و يك آدم برفي بامزه درست كردند و نامش را«اولاف» گذاشتند.

  همينطور مشغول بازي شدند كه يك دفعه السا پايش ليز خورد و در اثر اشتباه نيرويش را به طرف سر آنا منتقل كرد و آنا بيهوش شد؛

السا سراسيمه صدا زد: مامان، بابا.

چند دقيقه بعد پادشاه و ملكه به طرف سالن آمدند و وقتي آنا رابيهوش ديدند خيلي نگران شدند
- چيكار كردي السا.
 - عمدي نبود.

پادشاه در كتابخانه بزرگ قصر كتابي را درآورد و از روي نقشه اي گفت: ميدونم كجا ببريمش.

ملكه آنا را بغل كرد و همراه السا و پادشاه و سربازها به جنگلي تاريك نزد تارول ها رفتند.                      

بزرگ تارول هارا صدا زدند و آنا را به آن نشان دادند تارول بزرگ گفت: مغز او يخ زده ولي بخت يارتان بود كه قلب او منجمد نشده چون سحر از قلب يخ زده به سختي باطل ميشود.

تارول بزرگ تمام خاطرات آنا را از ذهنش پاك كرد و آنا خوب شد. تارول گفت: السا را از شر خيلي چيز ها در امان بداريد قدرت او بيشتر ميشود و در عين زيبايي مشكل ساز نيز هست و بايد ياد بگيرد كه مهارش كند.    

پادشاه: ياد ميگيره و تا وقتي ياد نگرفته در و پنجره هارو چفت و بست ميكنيم خدم و حشمو كم ميكنيم تماسشو با مردم محدود ميكنيم از جمله و بخصوص آنا.👇

خلاصه روز ها ميگذشت و قدرت السا بيشتر و بيشتر ميشد ونميتوانست آنرا مهار كند وبه هر چيزي كه دست ميزد تبديل به يخ ميشد و هميشه دستكش در دست داشت.آنا در تنهايي به سر ميبرد و هروقت السا را صدا ميزد او به داخل اتاقش ميرفت و با لبخندي همراه حسرت در را ميبست. آنا نميدانست كه چرا ديگر نميتواند مثل سابق با السا بازي كند و كودكي اين دو با دوري از هم گذشت.

تا اينكه روزي از روزها پدر و مادر السا و آنا با كشتي به مسافرتي رفتند حال ديگر السا و آنا هردو شاهدخت هاي جوان و زيباتري شده بودند. ولي متاسفانه چند روز بعد خبر آوردند كه كشتي غرق شده و پادشاه و ملكه فوت كرده اند. مراسم ختم برگزار شد و آنا و السا تنهاي تنها شدند.آنا با بغض به سمت اتاق السا مي ايد و پشت در با او درد دل ميكند ولي السا فقط بغض ميكند و جواب او را نمي دهد.  داخل اتاق السا يخ زده وپراز برف است و همه چيز سفيد.

  تا اينكه السا و آنا به سن قانوني مي رسند و روز تاج گذاري ميرسد. دروازه ها بعد از سالها باز ميشوند و جشن بزرگي برپا ميشود و اعلام ميكنند ملكه السا ملكه ي آرندل شاهدخت آنا شاهدخت آرندل. السا با ترس قندان و شمعدان طلا را بر دست ميگيرد و سوگند ميخورد.بعد از سالها الساو آنا باهم حرف ميزنند و مردم شادي ميكنند و مشغول رقص ميشوند.

آنا با پسري بنام هانس آشنا ميشود و از السا اجازه ي ازدواج با هانس را ميخواهد. ولي السا اين اجازه را به او نميدهد آنا هم دستكش او را از دستش ميكشد السا  وقتي ميخواهد دستكش را از او بگيرد جلو در را يخ زده ميكند و لو ميرود. و تابستان را ناخواسته به زمستان تبديل ميكند. و از ترس به كوه شمالي فرار ميكند.آنا هم مديريت آرندل را به هانس مي سپارد و به دنبال آنا ميرود. السا در كوه شمالي قصري يخي و با شكوه ميسازد و در آنجا ساكن ميشود.

آنا در راه با پسري بنام كريستوف آشنا ميشود و با او همراه ميشود تا به نزد السا برود و تابستان را بر گرداند. وقتي آنا و كريستوف داشتند از كوه بالا مي رفتند با منظره زيبا و شگفت انگيز زمستاني روبرو شدند. آنها آدم برفي جالبي به اسم اولاف را ديدند كه كاملا زنده بود. آنا او را به ياد آورد و ياد روز هاي خوبي كه در كودكي با خواهرش سپري كرده بود افتاد. اولاف ميدانست كه السا كجاست. او مشتاق بود كه به آنا و كريستوف كمك كند تا السا را برگرداند تا دوباره تابستان شروع شود. اولاف آنها را به قصر السا برد ولي السا قبول نكرد كه همراه آنا بيايد و گفت: جاي من اينجاست.

آناگفت: اما من بدون تو اينجا رو ترك نميكنم. الساگفت: ميري خوبم ميري. ولي آنا قبول نكرد. السا كه عصباني شده بود حواسش پرت شد و اين بار قلب آنا را يخ زده كرد آنا يك درد درون قلبش حس كرد ولي اولش زياد حس نميكرد. آنا مقاومت كرد و پايش را از قصر السا بيرون نگذاشت السا فكري به ذهنش رسيد. او يك غول برفي ساخت تا آنا و كريستوف و اولاف را از قصر يخي خود دور كند. آنا و كريستوف پا به فرار گذاشتند، اولاف هم همينطور. غول برفي آنها را دنبال كرد تا اينكه آنها به يك سخره شيب دار رسيدند. كريستوف گفت: نگران نباشيد برف اينجا نرمه! زود باشيد همه باهم به سمت پايين سر بخوريم، تصور كنيد كه توي بالش نشستيد!

آنها به طرف پايين سر خوردندو داخل برف ها فرود آمدند. ناگهان آنا گفت: حالا كه السا با ما نيومد چيكار كنيم واااااي حالا چطوري بدون السا برگرديم كجا بريم. ناگهان كريستوف و اولاف متوجه شدند كه موهاي آنا دارد سفيد ميشود.كريستوف آنها را پيش تارول ها كه سالها با آنان نشست و برخواست داشت برد. تارول ها اول فكر كردند كه آنا نامزد كريستوف است. كريستوف تعريف كرد كه چه اتفاقي افتاده و از تارول بزرگ كمك خواست. تارول بزرگ گفت: كاري از دست من بر نمي آيد و فقط عشق حقيقي كار ساز است.

آنها به سمت قصر حركت كردند تا هانس آنا را ببوسد. وقتي به قصر رسيدند و آنا را نزد هانس بردند همان لحظه كه هانس ميخواست آنا را ببوسد ناگهان طمع پادشاهي را كرد و آنا را نبوسيد تا يخ بزند و در راقفل كرد و رفت. وقتي اهالي قصر سراسيمه پرسيدند كه چه شد از دروغ به آنان گفت كه آنا يخ زده و مرده. اولاف به جلوي در اتاق السا آمد و با بيني اش قفل را باز كرد. ديد آنا دارد يخ ميزند. اولاف درحال تلاش بود كه آنا را زنده نگه دارد. ناگهان هردو متوجه طوفان و همينطور آمدن كريستوف به سمت قصر شدند. آنا كه ديگر فهميده بود كريستوف نسبت به او عشق حقيقي دارد همراه اولاف به بيرون از قصر رفتند تا كريستوف آنا را ببوسد. آنا خود را با زحمت به كر يستوف رساند. از طرفي ديگر هانس السا را زنداني كرده بود و ميخواست او را بكشد السا هم از رندان فرار كرده بود ولي هانس او را پيدا كرد و به او گفت: كه خواهرت مرده و تمام بدنش يخ زده. السا هم در حال گريه بود كه آنا و كريستوف و اولاف متوجه شدند كه هانس ميخواهد السا را بكشد و به سمت او دويدند.

همين كه هانس مي خواست با شمشير گردن السا را بزند آنا جلودارش شد و دستش را مانع هانس كرد و در هميين لحظه منجمد شد و شمشير هانس نيز شكست. السا كه متوجه شد گريان آنا كه مثل يك مجسمه يخي شده بود را در آغوش گرفت. ناگهان متوجه شدند كه يخ بدن آنا آب شده .

عشق و محبت قلب آنا را به او بازگرداند.
السا حالا ميتوانست نيرويش را مهار كند و با نيروي عشق تابستان را به آرندل باز گردادند. وبعد اينكه مردم تابستان را ديدند و وقت زمستان هم شده بود دوباره زمستان را باز گرداند ولي نه آن زمستان قبل!‌ زمستاني زيبا و باشكوه.همه ي مردم خوشحال بودند و همه مانند السا وآنا و اولاف مشغول اسكيت بازي روي يخ ها شدند.

السا حالا ميتوانست نيرويش را مهار كند و با نيروي عشق تابستان را به آرندل باز گردادند. وبعد اينكه مردم تابستان را ديدند و وقت زمستان هم شده بود دوباره زمستان را باز گرداند ولي نه آن زمستان قبل!‌ زمستاني زيبا و باشكوه. همه ي مردم خوشحال بودند و همه مانند السا وآنا و اولاف مشغول اسكيت بازي روي يخ ها شدند.


میتوانید محصولات فروشگاه توی فورت(قلعه اسباب بازی) را مربوط به قصه السا و آنا مشاهده فرمایید.

مشاهده محصولات