«واقعا وقتی بچه بودیم، چطور سرگرم میشدیم؟» وقتی این سوال پرسیده شد یا کسی نشنید
یا اگر شنید، جوابی نداشت. وسط بحث گرانی و قیمت خانه و بحثهای عمیق جامعهشناسی و
صحبت از رژیمگرفتن و ویدیوهای جدید بیرونآمده و هزار تا موضوع داغ در جمع، کودکی
التماسکنان از پدر و مادرش گوشی میخواهد. بعد از چند دقیقه پیلهکردن مداوم و
آویزانشدن به شلوار بابا و گردن مامان، بالاخره به خواستهاش میرسد. چرا؟ چون پدر
و مادرش ترجیح میدهند کودکشان به جای اینکه با بازیها و هیجانهایش قندان را
بشکند یا وسط صحبت بزرگترها فریاد بزند: «من را ببینید»، گوشهای آرام و بیآزار
بنشیند و مزاحم کسی نشود. انگار که بچهای وجود ندارد؛ البته بدشان نمیآید که همان
اول با شیرینزبانی حال همه را خوب کند و موج تحسین و محبت دیگران روانهی کودکشان
شود؛ اما تقریبا بعد از نیمساعت هیچکدام از افراد جمع حوصلهای برایشان نیست تا
همبازی این کودک تنها شوند. اشتباه نکنید، این یک تشویقنامه برای رشد جمعیت و شعار
«یکی بد است،دو تا خوب است، بالای دو تا شاهکار است» نیست. میخواهیم بگوییم میشود
باکمی هوشمندی و خلاقیت و حمل اندکی بار اض